پا از در بیرون نگذاشته تو روشنی صبح تمام تنش لرزید اما نه از سرما این را می شد از لبخندی که به لبهاش سنجاق شده فهمید.
این اولین باری نبود که اینطور ذوق زده روز برایش شروع می شد. توی دلش همه چیز آروم بود به جز یک پرنده کوچک که معلوم نبود اگر می پرید تا کجا بالا می رفت. از خودش پرسیده بود چه چیز این همه انرژی دارد. نه از صبحانه بود نه از اتفاق هایی که قرار بود امروزش را پر کنند. سر نخ از همان چند دقیقه ای شروع شد که اول صبح داشت، نگفتنی ترین حرف هایش را زده بود و کسی هم جوابش را داده بود مثل باقی دقایق و ثانیه های طلایی که گاهی شب ها قبل از خواب یا بعد نماز برایش تکرار می شد.
* این گزارشی است به مناسبت روز نیایش ( ۱۸ آذر ) که برای بخش نوجوانان مجله بچه های جزیره تهیه کردم .